این دنیای من است   

بی  

للحق... 

 باینجا هستم، تنها

ایستاده بر قله پوچی

کیسه هایم خالی است

حتی دستهایم توان ندارند تا چشمانم را از خورشید بپوشانند

صدایی در گوشم می پیچد...

"دستهایت را از چشمانت بردارخورشید دیگر نمی تابد

پنبه ها را از گوشت بیرون بیار و گوش بده

این طنین خنده های موافق شیطان است در گوش تو

با چشمان بسته از سر دیوار بی کسیت

سرک می کشی تا به کدام نقطه بی نهایت نا موجود چشم بدوزی؟" 

بی 

یادم رفته بود...

مدت ها است که کور شده ام

سیاه سیاهم

با تنی زخم خورده از این و آن

رو در روی خدا می ایستم و همه گناهانم را اعتراف می کنم

و دعایش می کنم

که اگر جانم را در دم نگیری

به عدالتت شک می کنم وبه فضلت یک بار دیگر ایمان می آورم

لطفی که هرگز لیاقتش را نداشتم

 اما صدا ادامه می دهد...

"بیهوده می خوانی

کسی صدایت را نمی شنود...

نترس!

اینجا خبری از خدا نیست "