فریاد آخر...   

خسته ام 

للحق...

خسته ام  

خسته ام  

خسته ام

 

از خواندن، از نوشتن

 

خسته ام

 

دیدن، فهمیدن

 

از نفهمیدن

 

می دانم که من هرچه باشم

 

تو همانی

 

ای نهایت من

 

ای بی نهایت

 

ای ابدیت...

  خسته ام 

من گم شدم در این ازدحام خیالی

 

که پر است از مردمانی آشنا که انگار هیچ کدامشان را نمی شناسم

  خسته ام 

وسعت من این همه درد را در خود جای نداد

 

و آنقدر خم شدم تا شکستم

 

همه شکستنم را دیدند، اما کسی دستم را نگرفت

 

کسی به حالم گریه نکرد

 

حتی خودم

خسته ام 
خسته ام 

اما گلایه ای نیست

 

آی با همه شما هستم

 

خیالتان راحت

 

تمام شد

 

دیگر نه می خندم، نه می گویم، نه می نویسم...

خسته ام  

خسته ام  

خسته ام  

  خسته ام خسته ام 

مرگ من سفر نیست

هجرت است

 از سرزمینی که دوستش ندارم

و مردمانش دوستم ندارند...

  خسته

والسلام

خسته ام 
   اَمَن یُجیبُ مُضطَرَ اِذا دُعاه و یَکشِف السوء   

خدایا سلام 

للحق

خدایا سلام

 

منم، می شناسیم...

 

هرچند دیگر آن من سابق نیستم. یعنی دیگر هیچ نیستم...

 

خشک شده ام. فقط زیر پای عابران خش خشی می کنم و خرو می شوم... خلاص...

 

خسته ام از این تقلای بیهوده

 

از این حیرانی بی پایان و راه تاریک

 

آنها آخرین روزنه های امیدم را هم کور کردند

 

نه، آنها نکردند. کار خودم بود.

خدایا سلام 
 خدایا سلام 

این روزها همه می گویند بهار است...

 

اما باور نمی کنم، من هنوز پر از سوز خزانم

 

چگونه جشن بهار بگیرم در حالی که دلم پر از غصه

 

و دنیایم پر از درد و تنهایی است

 

با دلی سیاه که دعایش دیگر مستجاب نمی شود

 

با این درد هر روزه، این دشمن خانگی

 

و آن بار سنگین ملامت...

  خدایا سلام 

جشنی ندارم اما در خلوت تنهاییم هیچ برای خود نمی خواهم

 

فقط می خواهم...

 

و فقط از تو می خواهم

 

که او را باز گردانی

 

...

 

...

 

...

 

خدایا چرا این بلا رهایم نمی کند

 

سختی هایم فراوان شدند، اما گشایشی نشد

 

خدایا

 

جانم را بگیر و به او ببخش، که بیش از این تحمل ندارم.

خدایا سلام  
خدایا سلام 

اینجایم

 

فرسنگ ها پایین تر از آنچه در زمان هبوط بودم

 

دیگر ستاره ام در آسمان نیست

 

نور از فانوسم رفته است و هر جا که چشم می گردانم تاریکی است

 

حالا دیگر هیچ نمی خواهم

 

ماندنم بیهوده است، اما چه کنم که اختیار با توست...

 

بمانم برای چه؟ برای که؟

 

بمانم هر روز بیشتر در باتلاق گناه خود ساخته ام فرو روم؟

 

بمانم و هر روز با یک دنیا معصیت و سیاهی بخوابم؟

 

کاش می خوابیدم و هرگز بیدار نمی شدم...

  خدایا سلام 

خسته شدم از سرزنش گناه های بی اراده و تکراری ام

 

خوب می دانم آخر این راه چیست

 

می ترسم. نمی خواهم پایان راه را ببینم

 

بگذار مثل تمام زندگی ام، جریان مرا تا آخر راه ببرد

خدایا سلام 
خدایا سلام 

تو کریم و رحیم و مهربان ترینی

 

از آشکار و نهانم آگاهی و همیشه می بینی ام

 

می دانم من و انباشته گناهانم در برابر عظمت و لطف تو هیچیم.

 

اما می ترسم.

 

می ترسم از آلوده مردن.

خدایا سلام 
   عصیان   
 قبول...

 

قبول...

بخندید بر بزرگترین درد های کوچک من

 

من هم با شما هم صدا می شوم و رندانه می خندم بر این درد

 

که کار دیگری نمی توانم بکنم

 

جز خندیدن...

 

و جز گریستن...

چه بگویم...

 

زخم هایم کهنه اند اما آشنا

 

گناهانم سر به عصیان گذاشته اند و همه را می رنجانند

 

و من بی اختیار در این میانه به دنبال دایره تنهایی کوچک خود می گردم

 

آن را خواهم یافت به یقین

 

اما می ترسم دیر شده باشد

قبول...
 
قبول...

حالا...

 

فقط ترس احاطه ام کرده است

 

ترس از بودن، فردا، دیگران، ...

 

نا امید نا امیدم

 

دیگر چه باید بکنم تا بسوزانی و برکنی

 

ریشه ام را از این زمین خالی

 

بگو، قبول...

 

هر چه که باشد.

قبول...
   اعتراف   
اعتراف

للحق...

اعتراف
اعتراف

دل گرفتار خواهش جانسوز

 

از خدا راه چاره می جویم

 

پارساوار در برابر تو

 

سخن از زهد و توبه می گویم

 

آه ... هرگز گمان مبر که دلم

 

با زبانم رفیق و همراهست

 

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

 

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

  

تو برایم ترانه می خوانی

 

سخنت جذبه ای نهان دارد

 

گوئیا خوابم و ترانه تو

 

از جهانی دگر نشان دارد

 اعتراف
اعتراف

از تو می پرسم:

 

تیرگی درد است یا شادی؟

 

جسم زندانست یا صحرای آزادی؟

 

ظلمت شب چیست؟

 

شب،

 

سایه روح سیاه کیست؟

اعتراف

او چه می گوید؟

 

او چه می گوید؟

 

خسته و سرگشته و حیران

 

می دوم در راه پرسش های بی پایان

اعتراف

فروغ فرخزاد

   هیچ...   
تو 
تو  

هیچ نمی خواهم، هیچ...

 

فقط می خواهم او را بازگردانی و مرا ببری

 

تحمل دیدنش در این همه سختی و مشقت را ندارم

 

که هر روزش برایم جهنمی است

 

که خود هیزمش می ریزم و خود شعله اش می افکنم

تو 
   دست بردار ازین هیکل غم   

 نش

للحق

نش

نش


دست بردار ازین هیکل غم

 

که ز ویرانی خویش است آباد.

 

دست بردار که تاریکم و سرد

 

چون فرو مرده چراغ از دم باد.

 

دست بردار، ز تو در عجبم

 

به در بسته چه می کوبی سر.

 

نیست، می دانی، در خانه کسی

 

سر فرو می کوبی باز به در.

 

زنده، این گونه به غم

 

خفته ام در تابوت.

 

حرف ها دارم در دل

 

می گزم لب به سکوت.

نش

 

 

دست بردار که گر خاموشم

 

با لبم هر نفسی فریاد است.

 

به نظر هر شب و روزم سالی است

 

گر چه خود عمر به چشمم باد است.

 

رانده اندم همه از درگه خویش.

 

پای پر آبله، لب پر افسوس

 

می کشم پای بر این جادة پرت

 

می زنم گام بر این راه عبوس.

 

پای پر آبله، دل پر اندوه

 

از رهی می گذرم سر در خویش

 

می خزد هیکل من از دنبال

 

می دود سایة من پیشاپیش.

نش

 

نش

می روم با ره خود

 

سر فرو، چهره به هم.

 

با کسم کاری نیست

 

سد چه بندی به رهم؟

 

دست بردار! چه سود آید بار

 

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

 

چه امید از دل تاریک کسی

 

که نهادندش سرزنده به گور؟

 

می روم یکه به راهی مطرود

 

که فرو رفته به آفاق سیاه.

 

دست بردار ازین عابر مست

 

یک طرف شو، منشین بر سر راه!

نش 

 احمد شاملو
   ...   
 ا
ر

خدایا خسته ام

 دیگر توان ندارم

هر روز سیاه تر می کنم لوح تیره وجودم را

و باز سر بلند می کنم و بی شرمانه بین این همه مردم می گردم

و می رقصم و می خندم و ... فراموش می کنم

تا از یاد ببرم

درد را، گناه را و خود را...

       

مصطفی چمران

للحق...

مصطفی چمران 

خدایا هدایتم کن زیرا می‌دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

  

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.



خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم. به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم.

 مصطفی چمران 

شهید مصطفی چمران

مصطفی

   این دنیای من است   

بی  

للحق... 

 باینجا هستم، تنها

ایستاده بر قله پوچی

کیسه هایم خالی است

حتی دستهایم توان ندارند تا چشمانم را از خورشید بپوشانند

صدایی در گوشم می پیچد...

"دستهایت را از چشمانت بردارخورشید دیگر نمی تابد

پنبه ها را از گوشت بیرون بیار و گوش بده

این طنین خنده های موافق شیطان است در گوش تو

با چشمان بسته از سر دیوار بی کسیت

سرک می کشی تا به کدام نقطه بی نهایت نا موجود چشم بدوزی؟" 

بی 

یادم رفته بود...

مدت ها است که کور شده ام

سیاه سیاهم

با تنی زخم خورده از این و آن

رو در روی خدا می ایستم و همه گناهانم را اعتراف می کنم

و دعایش می کنم

که اگر جانم را در دم نگیری

به عدالتت شک می کنم وبه فضلت یک بار دیگر ایمان می آورم

لطفی که هرگز لیاقتش را نداشتم

 اما صدا ادامه می دهد...

"بیهوده می خوانی

کسی صدایت را نمی شنود...

نترس!

اینجا خبری از خدا نیست "

   از مرگ ...   

 ***

 

 ***

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 

اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.

 

هراس منباریهمه از مردن در سرزمینی است

 

که مزد گورکن

 

از آزادی آدمی

 

افزون تر باشد

 ***

 

***

 ***

جستن

 

یافتن

 

و آنگاه

 

به اختیار برگزیدن

 

و از خویشتن خویش

 

با روئی پی افکندن ...

 

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد

 

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

 ***

    احمد شاملو