| دود پراكنده شدم ... |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
خسته ام
للحق...
خسته ام 
خسته ام
از خواندن، از نوشتن
خسته ام
دیدن، فهمیدن
از نفهمیدن
می دانم که من هرچه باشم
تو همانی
ای نهایت من
ای بی نهایت
ای ابدیت...
خسته اممن گم شدم در این ازدحام خیالی
که پر است از مردمانی آشنا که انگار هیچ کدامشان را نمی شناسم
خسته اموسعت من این همه درد را در خود جای نداد
و آنقدر خم شدم تا شکستم
همه شکستنم را دیدند، اما کسی دستم را نگرفت
کسی به حالم گریه نکرد
حتی خودم
خسته ام
اما گلایه ای نیست
آی با همه شما هستم
خیالتان راحت
تمام شد
دیگر نه می خندم، نه می گویم، نه می نویسم...
خسته ام
خسته ام
خسته ام
خسته ام خسته ام
مرگ من سفر نیست
هجرت است
از سرزمینی که دوستش ندارم
و مردمانش دوستم ندارند...
خسته
والسلام
خسته امخدایا سلام
للحق
خدایا سلام
منم، می شناسیم...
هرچند دیگر آن من سابق نیستم. یعنی دیگر هیچ نیستم...
خشک شده ام. فقط زیر پای عابران خش خشی می کنم و خرو می شوم... خلاص...
خسته ام از این تقلای بیهوده
از این حیرانی بی پایان و راه تاریک
آنها آخرین روزنه های امیدم را هم کور کردند
نه، آنها نکردند. کار خودم بود.
خدایا سلام
این روزها همه می گویند بهار است...
اما باور نمی کنم، من هنوز پر از سوز خزانم
چگونه جشن بهار بگیرم در حالی که دلم پر از غصه
و دنیایم پر از درد و تنهایی است
با دلی سیاه که دعایش دیگر مستجاب نمی شود
با این درد هر روزه، این دشمن خانگی
و آن بار سنگین ملامت...
خدایا سلامجشنی ندارم اما در خلوت تنهاییم هیچ برای خود نمی خواهم
فقط می خواهم...
و فقط از تو می خواهم
که او را باز گردانی
...
...
...
خدایا چرا این بلا رهایم نمی کند
سختی هایم فراوان شدند، اما گشایشی نشد
خدایا
جانم را بگیر و به او ببخش، که بیش از این تحمل ندارم.
خدایا سلام
اینجایم
فرسنگ ها پایین تر از آنچه در زمان هبوط بودم
دیگر ستاره ام در آسمان نیست
نور از فانوسم رفته است و هر جا که چشم می گردانم تاریکی است
حالا دیگر هیچ نمی خواهم
ماندنم بیهوده است، اما چه کنم که اختیار با توست...
بمانم برای چه؟ برای که؟
بمانم هر روز بیشتر در باتلاق گناه خود ساخته ام فرو روم؟
بمانم و هر روز با یک دنیا معصیت و سیاهی بخوابم؟
کاش می خوابیدم و هرگز بیدار نمی شدم...
خدایا سلامخسته شدم از سرزنش گناه های بی اراده و تکراری ام
خوب می دانم آخر این راه چیست
می ترسم. نمی خواهم پایان راه را ببینم
بگذار مثل تمام زندگی ام، جریان مرا تا آخر راه ببرد
خدایا سلام
تو کریم و رحیم و مهربان ترینی
از آشکار و نهانم آگاهی و همیشه می بینی ام
می دانم من و انباشته گناهانم در برابر عظمت و لطف تو هیچیم.
اما می ترسم.
می ترسم از آلوده مردن.
خدایا سلامقبول...

بخندید بر بزرگترین درد های کوچک من
من هم با شما هم صدا می شوم و رندانه می خندم بر این درد
که کار دیگری نمی توانم بکنم
جز خندیدن...
و جز گریستن...
چه بگویم...
زخم هایم کهنه اند اما آشنا
گناهانم سر به عصیان گذاشته اند و همه را می رنجانند
و من بی اختیار در این میانه به دنبال دایره تنهایی کوچک خود می گردم
آن را خواهم یافت به یقین
اما می ترسم دیر شده باشد
قبول...

حالا...
فقط ترس احاطه ام کرده است
ترس از بودن، فردا، دیگران، ...
نا امید نا امیدم
دیگر چه باید بکنم تا بسوزانی و برکنی
ریشه ام را از این زمین خالی
بگو، قبول...
هر چه که باشد.
قبول...
اعتراف
للحق...
اعتراف
دل گرفتار خواهش جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارساوار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
آه ... هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود، دروغ
کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانه می خوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوئیا خوابم و ترانه تو
از جهانی دگر نشان دارد
اعتراف
از تو می پرسم:
تیرگی درد است یا شادی؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چیست؟
شب،
سایه روح سیاه کیست؟
اعتراف
او چه می گوید؟
او چه می گوید؟
خسته و سرگشته و حیران
می دوم در راه پرسش های بی پایان
اعتراف
فروغ فرخزاد
تو

هیچ نمی خواهم، هیچ...
فقط می خواهم او را بازگردانی و مرا ببری
تحمل دیدنش در این همه سختی و مشقت را ندارم
که هر روزش برایم جهنمی است
که خود هیزمش می ریزم و خود شعله اش می افکنم
تونش
للحق
نش

نش
دست بردار ازین هیکل غم
که ز ویرانی خویش است آباد.
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرو مرده چراغ از دم باد.
دست بردار، ز تو در عجبم
به در بسته چه می کوبی سر.
نیست، می دانی، در خانه کسی
سر فرو می کوبی باز به در.
زنده، این گونه به غم
خفته ام در تابوت.
حرف ها دارم در دل
می گزم لب به سکوت.
نش
دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالی است
گر چه خود عمر به چشمم باد است.
رانده اندم همه از درگه خویش.
پای پر آبله، لب پر افسوس
می کشم پای بر این جادة پرت
می زنم گام بر این راه عبوس.
پای پر آبله، دل پر اندوه
از رهی می گذرم سر در خویش
می خزد هیکل من از دنبال
می دود سایة من پیشاپیش.
نش

نش
می روم با ره خود
سر فرو، چهره به هم.
با کسم کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟
دست بردار! چه سود آید بار
از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
چه امید از دل تاریک کسی
که نهادندش سرزنده به گور؟
می روم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاق سیاه.
دست بردار ازین عابر مست
یک طرف شو، منشین بر سر راه!
نش
احمد شاملو
خدایا خسته ام
هر روز سیاه تر می کنم لوح تیره وجودم را
و باز سر بلند می کنم و بی شرمانه بین این همه مردم می گردم
و می رقصم و می خندم و ... فراموش می کنم
تا از یاد ببرم
درد را، گناه را و خود را...
مصطفی چمران
للحق...

خدایا هدایتم کن زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.
خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم. به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم.
شهید مصطفی چمران
مصطفی
بی
للحق...

باینجا هستم، تنها
ایستاده بر قله پوچی
کیسه هایم خالی است
حتی دستهایم توان ندارند تا چشمانم را از خورشید بپوشانند
صدایی در گوشم می پیچد...
"دستهایت را از چشمانت بردارخورشید دیگر نمی تابد
پنبه ها را از گوشت بیرون بیار و گوش بده
این طنین خنده های موافق شیطان است در گوش تو
با چشمان بسته از سر دیوار بی کسیت
سرک می کشی تا به کدام نقطه بی نهایت نا موجود چشم بدوزی؟"
بی
یادم رفته بود...
مدت ها است که کور شده ام
سیاه سیاهم
با تنی زخم خورده از این و آن
رو در روی خدا می ایستم و همه گناهانم را اعتراف می کنم
و دعایش می کنم
که اگر جانم را در دم نگیری
به عدالتت شک می کنم وبه فضلت یک بار دیگر ایمان می آورم
لطفی که هرگز لیاقتش را نداشتم
اما صدا ادامه می دهد...
"بیهوده می خوانی
کسی صدایت را نمی شنود...
نترس!
اینجا خبری از خدا نیست "
***
***
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
***
***
***
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
با روئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
***
احمد شاملو
بی

بی
کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشگ هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم
بی
فروغ فرخزاد
للحق
للحق
للحق
للحق
نه.
اینجا هیچ تصمیم هولناکی
یا فکر پیچیده ای
یا حرف رعب آوری
نیست.
نه،
نه، اینجا هیچ کس شقاوت
یا گناه
یا بازی سخت را
نمی داند.
و اگر کف دست این هستی سیاه
این هستی کور
این هستی مست
که – بس تند می چرخد – سرش گیج رفته است
شعری باشد،
خوب نگاه کنید!
درست لای آن دست های کوچک سپید است.
پرسه در حوالی زندگی – مصطفی مستور
للح
للحق

چشم باز کردم...
نمی فهمم چه گذشته است، اما چیزی جلوی نفسم را می گیرد
منم و این جامه دوخته
که آستین ندارد و آنقدر برایم بلند است
که نمی توانم راه بروم
اما ناچار آن را به تن دارم
و مجبورم دوستش بدارم...
آری از این جامه ها و خیاط ها بسیار دیده ام.
...
للحق
للحق
للحق
للحق

للحق
للحق
یک، دو، سه...
روز ها را به شمارش نشسته ام...
یکی از پس دیگری می آیند و می روند،
اما همه شان مثل همند،
سرد و خشک و بی مزه ...
کاش شمارشم تمام می شد و برای همیشه به خواب می رفتم...
اما عمری را به این کار گذرانده ام...
و هنور همانجا نشسته ام
و رسم می کنم خط زندگی ناشناس وتکراری ام را
که نمی دانم به کجا می رسد...
للحق
چهار، پنج، شش...
للحق
للحق
للحق
للحق
للحق

للحق
گاهی فکر می کنم کاش آدمها حرف نمی زدند
اما پشیمان می شوم وقتی یاد شبهایی می افتم که
غصه وجودم را گرفته و دنبال شنوای می گردم که تا صبح زمزمه کنم
للحق
پس می اندیشم کاش ما آدمها نمی شنیدیم
اما گاهی تنها دلخوشیم این بود که درد کسی را می شنود
للحق
این چه آرزو هایی است؟
اما حال که همه مان می گوییم و می شنویم
کاش می شد نبود
للحق
هر چه اشک می ریزم گره گلویم کور تر می شود
غم و شادی ام به اختیار نیست
چه تنهای شلوغ و شکننده ای
نمی دانم تا کجای این راه دوام می آورم
دیگر جای برام نیست
اما باز این امید لعنتی سر راهم سبز می شود...
للحق
***

***
درد های من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
"چامه و چکامه" نیستند
تا به "رشته سخن" درآورم
نعره نیستند
تا از "نای جان" برآورم
***
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
***
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست،
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان...
درد می کند
***
ولی من تمام استخوان بودنم درد می کند...
***
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام...
زخم خورده است
***
درد های پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
***
**
***
**
این سماجت عجیب
پا فشاری شگفت درد ها ست
درد های آشنا
درد های بومی غریب
درد های خانگی
درد های کهنه لجوج
***
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است...
***
دردواره ها – قیصر امین پور
***
***
***
رفــت عـمرم بـر سـر ســودای دل وز غم دل نیستم پروای دل
خواب را بر چشم خود کردم حرام تا ببینم صبحـدم سـیمای دل
***
***
*

*
ااا

ااا
وقتی در آستانه خانه مرگ به انتظار نشسته ای
دیگر مخوان،
که امروز هیچ حرف تازه ای باقی نمانده است،
دیگر مخوان،
که در شعاع هستی ات
ای شاهکار آفرینش!
هیچ اتفاق تکان دهنده ای رخ نخواهد داد
مگر اندوه فردای این چهارپای سپید
و تنهایی ابدی پای پوش های تک افتاده سیاه
و عزلت غمگنانه آن چوب دستی متروک.
نه دیگر مخوان
که امروز هیچ حرف تازه ای باقی نمانده است.
ااا
پرسه در حوالی زندگی – مصطفی مستور
للحق

من چیستم؟
افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم
خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شب های جنگلی
من چیستم؟
یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی
وز ننگ زندگی آلوده دامنی
یک ضه شکسته به حلقوم بی کسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
من چیستم؟
......................................
......................................
......................................
......................................
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییز غروب
در جستجوی شب...
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
دفتر های سبز - دکتر علی شریعتی
للحق
للحق
للحق

للحق
محو نمی شود این واقعیت سترگ
این اندوه زیستن
حتی اگر پنجره اش بسته شود،
یا در امواج سیاه فراموشی غرق شود.
می درخشد این ذات زندگی
این شاهکار بودن
حتی اگر
- تنها برای لحظه ای -
از این دریچه کوچک طلوع کند
حتی اگر
شمردن چروک های صورت اش
یا شنیدن کلمات فرسوده اش
یا تماشای دست های خسته اش
بردباری ما را به زانو در آورد.
للحق للحق
پرسه در حوالی زندگی - مصطفی مستور
***
به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بی راهه بن بست
یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست
بگذار بگویم...و گرنه بغض گلو خفه ام می کند. حالا که کسی نیست. می توانم... حالا که حتی تو هم نیستی که حرف هایم را نگفته فرو برم... بگویم که تو هم عزیزی و ارزشمند بگویم که این رسم را می شناسم... هر چند حقیر و بی مقدارم...
...

می خواهم تنها باشم
تنهای تنها
و تنها منتظر بمانم
تا نمی دانم کی...
شکایت از همراه نیست
آرزویم از فرط عشق به تنهایی است...
للحق
لق

للحق
این روز ها به هم نزدیکیم
من و مرگ...
نشسته ام و فقط می نگرم
به جریان تکراری زندگی
پس بی تاب می شوم برای رفتن
و بیمناک از ماندن
اما چاره نیست...
لق
خود را با آتشی خرد آرام می کنم
تا شاید بغض گلویم را فرو برد
یا بشنوم صدای تیک تاک ساعت نفسم را
که با هر صدا یک قدم به مرگ نزدیک ترم می کند
آری...
من یاد گرفته ام که با رویاهایم زندگی کنم
و نرسم
به همه شان...
و خدایم را شکر کنم
و فقط بنشینم به انتظار آن فرشته خوش خبری
که آزادم می کند
و زمزمه رهایی ام را آرام به گوشم می خواند...
للحق
***
لل
حق
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت...
لق
حسین پناهی
للحق
للحق
للحق
للحق

للحق
این دریای ژرف
که بر تکه سنگی
کنار قطره آبی
نشسته است،
این راز سر به مهر که آب های بی کران
- از شوق فهم او -
دیری است
تشنه مانده اند،
گویا فرشته ای است
که از آسمان
دلش گرفته است.
للحق
للحق
پرسه در حوالی زندگی - مصطفی مستور
للحق
للحق
للحق
تو ای حسین!
با تو چه بگویم؟
"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل"
و تو ای چراغ راه،
ای کشتی رهایی،
ای خونی که از آن نقطه صحرا،
جاودان می تپی و می جوشی،
و در بستر زمان جاری هستی،
و بر همه نسل ها می گذری،
و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون می کنی،
ای آموزگار بزرگ شهادت!
برقی از آن نور را
بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن!
قطره ای از آن خون را
در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز!
...ای که "مرگ سرخ" را بر گزیدی
تا عاشقانت را از "مرگ سیاهی" برهانی،
...ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد زمان ما،
"به تو و خون تو محتاج است".
للحق
دکتر علی شریعتی
للحق
للحق

و خوب نگاه کن!
به دورها،
به دقیقه های مرده دیروز،
به خاطرات آکنده از میل های ناتمام،
به خاکستر سرد آرزو های ناکام،
و بعد
بنشین و لحظه های بیهودگی را
شماره کن و شماره کن و شماره کن
و آن قدر شماره کن تا تک تک سلول های هستی ات لبریز شوند از هیچ
و هیچ تو را در آغوش بگیرد
و هیچ تو را لمس کند
و هیچ تو را مسخ کند به دیواری
به سنگی، به چوبی
یا چیزی مثل پای پوشی از جنس هیچ
که در مسیر بی نهایت افتاده است.
پرسه در حوالی زندگی- مصطفی مستور
و من بیچاره،
بعد از همه این زندگی تکراری
ترسم این است،
که حتی این هیچ را هم ببازم
هیچ
هیچ
للحق

وای بر ما...
که ساده یکدیگر را به قضاوت می نشینیم
بی آنکه بدانیم همه چیز را نمی دانیم
وای بر ما که می هراسیم از دوست داشتن
و از هم پنهان می شویم
وای بر ما
که از هم دریغ می کنیم آنچه داریم
وای بر ما که طلب می کنیم آنچه نداریم
و در گام اول می مانیم و می نشینیم
وای بر ما که هر روز تغییر می کنیم
اما هنوز همانیم که بودیم
وای بر ما که می شناسیم و می بینیم اما نمی فهمیم
وای بر ما که می نویسیم و می خوانیم و حرف می زنیم
وای بر ما که نمی شناسیم
وای بر ما که می فهمیم
وای بر ما که امید داریم
با اینکه هر چه بود ساده باختیم
وای بر ما که هنوز منتظریم
و در هیچی لحظه معلق
وای بر ما که می ترسیم
از گذشته و از آینده بیشتر
وای بر ما که تنهایم
و...
للحق
خدایا سلام

دوباره این روزها
یاد یک روز، یک دشت، یک حادثه و یک حماسه
در دلهامان زنده می شود
و آنچه باید از آن عایدمان شود را از یاد برده ایم
حق، حقیقت و آنچه ما را به سوی تو رهنمون است...
خدایا این غم دل ها و اشک دیده هامان را
بهانه ای کن برای شناختن حسین (ع) و نزدیکی به تو...
***
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود
اما افسوس به جای افکارش زخمهای تنش را به ما نشان دادند
و بزرگ ترین درد او را بی آبی معرفی کردند
للحق
دکتر علی شریعتی
للحق
للحق
للحق
آرام رفت...
آه...
این درد لعنتی یک عمر عزابش داد
وجودش را گرفت
بدنش را تکه تکه کرد
اما نتوانست او را به زانو در بیاورد
جنگید
و عاقبت شفا گرفت...
برایش دعا می کنم و می دانم آمرزیده است
چون خدایی داریم که عجیب مهربان است
چقدر دوست داشتم جای تو بودم...
روحت شاد
للحق
للحق
للحق

مرا که می شناسی
همان بد خوب نما
می دانی کجا می شود اعتراف کرد؟ بگو
می خواهم بگویم تا همه بدانند
که چیزی که می بینند دروغی بیش نیست
هیچ چیز واقعی نیست جز حق و حقیقت
که من از آن دورم
پس من دروغم، یک دروغ بزرگ
یک موجود خالی که برای هر کس به شکلی که می خواهد ظاهر می شوم

هر روز گرد و غبار از نقاب هایم پاک می کنم و
فکر می کنم کدام برای فردا خوب است
هر کدامشان یک شکل اند،
اما همه شان لبخندی احمقانه بر لب دارند
چون من باید خوب به نظر برسم
بدها اخم می کنند...
جرات ندارم پیش کسی جز خودم بی نقاب بنشینم
وای...
چه کسی هست که بفهمد چه می گویم؟
می خواهم هرچه در دل دارم به روی همه دنیا فریاد بزنم و بروم
برای همیشه...
اما می دانم، محکم ترین تصمیم هایم به نسیمی فرو می ریزند
وای...
همه دوستند و دشمن، چون من خودم نیستم
در بیابانی پر از جمعیت فریاد می زنم
اما فقط کوه پاسخم را می دهد
تحمل ندارم...
نه تو مرا نمی شناسی
هیچکس نمی شناسد...
جز خدایم، که محرم رازهایم است...

زمستان را دوست دارم...
رد پا های روی برف را دوست دارم...
....
او را نمی شناسم
از او فقط رد پایی می بینم که نمی دانم به کجا می رسد...
اما به او اطمینان می کنم و پا جای پای او می گذارم
لغزش هایش را میبینم...
شک کردن هایش را حس می کنم...
و قدم ها را دنبال می کنم
از همین می ترسیدم...
رد پا تمام شد، آنقدر گیجم که نمی فهمم برف ها آب شدند
یا بارش برف روی رد پا ها را پوشانده است!
فکر می کنم شاید او اینجا از پای نشست...
چشمانم نمی بینند
عادت کرده ام به تقلید...
به خودم می آیم
تنها چیزی که می دانم این است...
باید رفت
پر از ترس و امید (روی برف لغزان) قدم بر می دارم
و دلخوشم به اینکه روزی کسی روی رد پایم حرکت خواهد کرد...
للحق
للحق
کاش می دانستم کجا می روم...
للحق

چه بد که نیستی...
چه بد که نیستی و حرف هایم در گلو می خشکد
و بغضی می شود سنگین
چه خوب که اگر نیستی
من تو ام، نه من
من تو ام، (نه شما)
جه خوب که نیستی
تا یاد بگیرم بایستم
چه خوب که نیستی
تا بدانم چه بودی و که
چه خوب که نیستی
تا ببینی خستگیم را، بریدنم را و اشکهایم را
و چه بد که نیستی
که تنهایی سخت عذاب آور است...
للحق

چه ساده با گریستن خویش زنده می شویم
و چه ساده در میان گریستن می میریم
و در فاصله این دو سادگی
چه مانعی می سازیم به نام زندگی...
للحق
دارم ياد مي گيرم
عادت مي كنم...
به درد

آري خدايم بس مهربان است
و خواسته هايم تمامي ندارد
از او درد خواستم
داد...
حال صبر مي خواهم
و تمامي كمكش را
تا ايمانم را محكم تر كنم
و با تمام وجود به رحمتش اميدوارم

گفت:
حضرت حق بي دردي را آفريد تا درد مفهوم ابد
تا يك شاخه گل در كوير سراسر خار خودنمايي كند
و تا نگين روشن در شب ظلماني درخشيدن آغازد...
با دم خود مرده جانم را تو احیا کن...
للحق

خدايا اين منم
من بعد از سقوط
تيره دلي كه
دريا ديگر حرف هايم را نمي شنود
باد صدايم نمي كند
و كوه جوابم را نمي دهد
خدايا آسمان ديگر نگاهم نمي كند
امانگاهم هنوز به آسمان خيره است
و دلخوشم به اينكه هنوز آفتاب بر من مي تابد
و كاش شعله ور كند آنچه در درونم انباشته ام
تا بسوزاند اين دشمن خانگي ام را
و نيستم كند از اين چه كه گمان مي كنم هستم...
خدایا به داده و نداده ات شکر
ای مهربان همیشه
للحق
...قبلا هم اينجا بودم
همين جا كنار همين تخت
تنها...
باز هم اينجام، تنها تر از قبل
كجا بوديد آن شب كه غصه چشم هايم را گرم مي كرد؟
وقتي كه بغض گلو خفه ام مي كرد و مجبور بودم هق هق نكنم
خدايا چرا اين بلا رهايم نمي كند؟
پس شما اي دوستان لحظه هاي خوشي، رهايم كنيد
مي خواهم با اين درد تنها باشم
و تو بمان " ای مهربان جاودان آسيب ناپذيرمن"
" باش تا گم نشوم..."
اين ميداني است كه من مرد آن نيستم
اما چاره اي جز رفتن نيست
الهي به اميد تو
نه به اميد خلق روزگار
للحق
کوه با نخستین سنگها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد...

خدایا من آغاز شده ام...
سال ها است که آغاز شدم
اما وقتی از تو دور می مانم دردم تحمل ناپذیر می شود
از پای درم می آورد
دیگر نه نای رفتن دارم نه تاب ماندن...
به که پناه برم جز تو
ای تو بخشاینده بی منت من
يك روز از هم مي درم اين پرده تزوير را يك روز مي پيچم به هم سررشته تقدير را

يادش به خير
آن روز هاي كودكي
روزهاي سادگي و آزادي
آن وقت هايي كه هنوز نمي دانستيم دروغ يعني چه
اما چه زود گذشت...

دروغ بازيمان شده است و آزادي رويا
آري سخت مي گذرد
زندگي كه در آن نتوان خود خود بود
خدايا من كدامين اين آدمهام
نقابهايي كه هميشه به چهره دارم
و خود را بين آنها گم كرده ام

آري اين ترس بي پايان از آن كه هستم
چون شهامت بودن را ندارم
ترس از تغيير رهايم نمي كند
از درون مي خوردم
كاش تمام مي شد...
ببخش بر من
كه بسته خويشم و وابسته ديگران

با دستاني كه خود بستمشان مي خوانمت
دستاني كه از گشايش آن ناتوانم
عادت كرده ام به همين دستان بسته
تواني مي خواهم تا بشكنم ان "من" را که من نیستم
تا از نو بسازم...
للحق

دیگرکسی ما را نگاه نمی کند، حتی.
و به این همه سکوت مدفون
این همه حرف های خاموش
ان همه رازهای اکنون عریان
دیگر کسی گوش نمی کند، حتی.
با چرخ های پرشتابش - در متن روز های شناور-
سراسیمه می دود،
برای فتح کدام حکایت شنیدنی که ما نخوانده ایم
این گونه تعجیل می کند؟
پرسه در حوالي زندگي – مصطفي مستور
للحق

خدایا سلام
منم
همان بنده فراموشکار تو
آری من از همان مردمی ام که در وحشت طوفان تو را می خوانم
و همین که پایم به خشکی رسید فراموش می کنم
که از لطف توست که اینجا هستم

حرف هایم آنچنان گلویم را می فشارند که خفه ام می کنند
حرف هایی که به احدی نمی توان زد جز تو
و چگونه با تو بگویم
که خود بهتر از من می دانی
آنچه که آشکار است و آنچه به خیال خود نهان می کنم

خدایا خسته ام
از تکرار، از این سقوط دم به دم
از این شکی که به اشتباه در فکر رهایی از آنم
و شرمسارم از کرده ها و نا سپاسی ها
چگونه نا امید شوم
که خدایم بسیار بزرگ و مهربان است

خدا تنهایم
دوست دارم در این هیاهو
گوشه دنجی برای تنهاییم بیابم
تا دوباره به تو باز گردم
مرا جستجو کن
نمی دانم از این گردابی که در آنم جان به در می برم یا نه
اما پناه می برم به تو،
از شر نفس خویش، از شر شیطان
ببین که این کمترین بنده بازگشته
کمک می خواهد، از تو
و امیدی ندارد،جز تو

می دانم
باز دنیا با جلوه ای شیفته ام می کند
و از یاد می برم همه این ها را،
که منم همانی که توبه هایم شکسته است
اما می خواهم، از تو
توانم ده که تاب بیاورم، که تحمل کنم
تا اندک چیزی که دارم به هیچ نبازم

خدایا نگاهم به آسمان بی پایان توست...
می خواهم هر چه می توانم از قطره های باران رحمتت بنوشم.
خدایا صبرم ده
للحق
باز دلهای داغ دار مولا
کاسه های شیر ...
و چشم های گریان و دل سوخته من
به رستگاریت سوگند
دستانم به سوی توست
***
دوباره شعله زن ای عشق بر این خاکستر بی جان
بکش بر باور دیروز دوباره خطی از بطلان
ببر من را که بی تابم از این تنهایی و تردید
نشانم ده از این روزن طلوعی تازه از خورشید
للحق

خدایا سلام
باز همه مان را به بار عامت خوانده ای
باز هم تویی و سفره گسترده لطف بی پایانت
و منم و یک مشت نمکدان خالی شکسته
آمده ام تا سیاهی هایم را به نورت ببخشی
که چیزی جز همین ندارم و کسی جز تو...

در راه مانده ام
در مسیری که ابتدا و انتهایش را نمی دانم
فقط می دانم که باید رفت
اما سرگردانم
در جستجوی دلیلی برای نبودن
امیدم به لطف تو است
ور نه به عدالتت من محکوم محکومم...

می خوانمت به تمام مهربانیت
کمکم کن تا لب بستن و صیام ظاهر
بهانه ای باشد برای تجرد برای تزکیه
لیاقت میهمانی ات را بر من ببخش
ببخش گناهان بیشمار و توبه های شکسته ام را
که تویی خدای بی نیاز مهربان ترین...

زندگی بی تو در این لحظه تکراری چیست مثل یک عقربه محکوم توالی بودن
للحق

ای ساقی مه طلعتم ای محرم آن حضرتم
تا کی اسیر کثرتم تا کی اسیر کثرتم
می ده ز خم وحدتم کز این دویی در محنتم
می ده ز خم وحدتم کز این دویی در محنتم
نی تیره دل نی صوفیم نی عارف و نی یاغی ام
از هر لباسی عاریم از هر لباسی عاریم
ای مرغ خوش الحان بخوان شعری ز حسن دلبران
اتش فکن در لامکان اتش فکن در لامکان
الغوث یا صاحب الزمان الغوث یا شمس الجنان
الغوث یا کنز الامان الغوث یا کنز الامان
پاکان در پناه اویند...
للحق

تو حیرانی در این هنگامه، من هم از تو حیران تر
تو در آغاز آبادی، من هم از تو ویران تر
در این بن بست ظلمانی، رهایی را چه می دانی
فرار از خود به سوی غم، و یا از هم گریزان تر
اگر از راه برگردیم، سراپا حسرت و دردیم
گذشتن مرگ، ماندن صبر، کدامین است آسان تر
للحق

دوباره دلتنگ دلتنگم
دوباره تنهای تنهایم
و هیچ چیز ندارم جز تو
و کورسوی امیدی که جرات از دست دادنش را ندارم

در راهم
راهی که از وادی حیرت می گذرد
از برزخ تنهایی...
راهی بلند و برای من تاریک
فانوس می خواهم

خدایا گم شده ام
نه راهنمایی نه نشانی از رد پایی
دستانم فقط رو به آسمان توست
باورم نیست که همه چیز را به یک باره از دست دهم
ای مهربان جاودان دستم گیر
للحق

شراب می دهند هان دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر
به احترام نور او قیام کن قیام کن
بر آسمان ترین زمین ستاره زد سلام کن

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت...
للحق

حرف دانستن و خواستن و توانستن است...
که هیچ در خود نمی بینم
بحث بر سر خوبی و بدی است...
که از هم باز نمی شناسم
و جبر و اختیار
و گوهر باطن هر کس که بعضی با عشق شعله ورش می کنند و...
بعضی با آتش گناه می سوزندش
و جستجوی نوری هدایت کننده اما نا پیدا...
اما هست چیزهایی برای فهمیدن. برای نگفتن...

و می دانم...
می دانم که خدایی دارم که بی حساب می دهد هر که را که بخواهد
آگاه و توانا و مهربان است
بار رحمتش عام است و من در مقابلش ذره ای بی مقدار
سیاه رویی که هیچ ندارم و نداشتم...
جز همین کوله بار گناه

روزهای خوبی بود
قلبم پر از او بود و
دنیا راضیم نمی کرد. کم بود
اما گذشت... کم شدم. سقوط کردم
سقوط کامل...
و حالا اینجا زمین است
با آسمانی که مدتی است به آن نگاه نمی کنم
با همان خدای مهربانی که از او دور شده ام اما به من نزدیک است
با مردمی تکراری که هر روز می آیند و می روند مثل من...
راضی هستم و نیستم...
نمی دانم تا کی باید بمانم در انتظار چیزی که نمی دانم چیست
بی اختیار افسار به دست روزمرگی دنیا داده ام...

نمی دانم چیست
این که مدام در وجودم غوغا می کند و می کشاندم
آرام ندارم
اما افسوس که هر بار هیاهویی بی حاصل است...
فکر اینکه راه بازگشتی هست که نمی توانم پیدایش کنم
آزارم می دهد
گاهی شک می کنم...
امیدی هست؟ می توان برگشت؟ دوباره متولد شد؟
کاش می دانستم

خدایا
مرا ببخش
که نگاهم می کنی و تو را نمی بینم
صدایت عالم را پر کرده اما من نمی شنوم
که هر لحظه به من حیات می بخشی
ولی من عهد الست ر ا از یاد برده ام
ببخش که هر روز طعم سیب ممنوعه ات را می چشم
و هر بار با توبه ای شکسته باز می گردم
چه خوب که خدای به این مهربانی دارم
و چه بد که این همه ناسپاس و نا لایقم
به امید تو
ای مهربان ترین همیشه
للحق

ببين به كجا رسيدم...
خسته، نه از تنهايي كه از جمع
سرشار، نه از نور كه از تاريكي
مست از جام زهر شيرين گناه، كه پي در پي در مي كشم

هر روز هبوط م كنم و پشيمان و شكسته باز مي مانم
اما باز امتحان، دوباره جام زهر و دوباره من ناتوان
مي خواهم نبرد كنم، نه با ديگران كه با خود
اما...
مي ترسم از اين معركه جان به در نبرم...
ذكرت را بر من ارزاني دار
اي مهربان هميشه
للحق

عشق است و آتش و خون٬ داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن٬ کی می توان صبوری
کی می توان نرفتن٬ گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
...
للحق

"... همه شان برگشته اند، با چنگال هاي خونين و خاك آلود، از گورستان آمده اند، هيچكدامشان را نمي توان شناخت و ناچار، نمي توان از هم باز شناخت.همه ماسك بر چهره دارند، ماسك جانوران نو ظهوري كه ددان را نيز از وحشت و عجب مي رمانند.
چه دنياي تباه و تيره اي!
نه آب، نه آينه، و نه نگاه ستاره اي. آنها تنهايي، اميد و حتي نوازش خاطره هاي خوب گذشته هايمان را از دستمان ربودند.روز هاي پر آفتاب و داغ جواني! روز هايي كه خدا همچون قتديلي بر سقف شبستان ما روشن بود و سياهي و سرما را مي سوزاندو ما در زير آن ... چه آرزو ها در سر مي پختيم، آرزوي فردايي كه من و تو ... راحت نفس بكشيم، دوست بداريم و خدا را كه خوبي، زيبايي و حقيقت مطلق است و به زندگي و به اين جهان معني مي دهد، عاشقانه پرستش كنيم!
... اكنون، آنها با چنگال هاي خونين و خاك آلود، از گورستان برگشته اند! از واژه هاي عشق، آزادي، برابري، آگاهي، صلح، مردم، زيبايي، خير، حقيقت، كمال، ايمان و ارزش، مرثيه اي بساز براي خدا و براي انسان.

اما، نه خدا لا يموت است و انسان هم پيمانش، حامل روحش و صاحب رسالتش و بالاخره جانشين در اين طبيعت معني دار و مقدس، كه آيينه قدرت و خردمندي و زيبايي خدا است، و پيكره اي است زنده و خود آگاه، كه بر سنت هاي خدا مي گردد و مي رويد و ميزيد و مي زايد و در دل هر ذره خاك تيره اش، آفتابي مي تابد و بر زبان هر سنگ ريزه اش، دفتر هر برگش و نطق آب و نطق گلش، سخن عشق مي رود و شعر خدا مي تراود و نه لشي است بي روح و بي شعور و نه توده اي بي معني و بي هدف و سرد و سياه از عناصر باطل و عبث، كه امواجي گونه گون و بي شمار، از اقيانوس بي كران و بي انتهاي يك حقيقت، آيينه اي پاك و وفادار از آيات يك روح، يك شعور، يك وجود كه سرچشمه زاينده و تابنده حيات است و حركت و زيبايي و ارزش و آگاهي و كمال و ...تمامي آنچه به جهان، روح مي بخشد و به بودن، معني و به انسان، ارزش و به زندگي، مسئوليت و به حركت، جهت...

و با خدايي آنچنان و در جهاني اينچنين، انسان اين خداگونه آزاد و آگاه و آفريننده، كه فرشتگان همه بر پايش به سجود افتادند وزمين و آسمان و هرچه در اين ميان است مسخر اويند، كه حقيقت و زيبايي و خير را به نيروي دانش و هنر و اخلاق صيد مي كند، كه عظمت را مي ستايد و ارزش ها را مي پرستد و آزادي را مي جويد و از جهان آگاهي به خود آگاهي و از آن به خداي آگاهي مي رسد و آنگاه، از روزمرگي به ابديت و از كثرت به وحدت و از نبود ها به بود و از دنائت گرايي دنيا به دور نگري و بلند گرايي آخرت و از معاش به معاد و از شرك به توحيد...
...
ما و اقبال
دکتر شریعتی
...للحق

تنها بودم، مثل هميشه
فهميدنش سخت نبود...
من چقدر دور بودم
چقدر از اون چيزايي كه دوست داشتم فاصله گرفته بودم
برگشتن سخته...
به اون چيزايي كه نوراني بودن
چون حالا چشمهام اونقدر به تاريكي عادت كردن كه ديگه تحمل نور ندارن
دوباره زير و رو شدم
... خودمو ديدم كه دارم فرو مي رم
دارم تاريك مي شم
تموم مي شم

اما هنوز اميدم به اينه كه يه دستي از آسمون دستمو بگيره
خدايا ببين... بندت كمك مي خواد
يه طناب مي خوام كه بهش آويزون شم
يه نور كوچولو...
للحق
اووووووووه
چقدر تنهام...
توی این دنیای به این بزرگی من هیچم... تنهای تنهام

چقدر خستم...
خسته از همه چی از خودم از خودم از خودم

چقدر آلوده...
دیگه هیچ نوری ندارم تاریک تاریک

چقدر نا لایق...
دیگه با چه رویی به آسمون نگاه کنم

چقدر نا امید...
هیچی ندارم که بهش امید داشته باشم... جز تو
تو تنهام نذار
خدای مهربان همیشه ام

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم...
وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم...
وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد دوستش داشتم
وقتي اوتمام شد من اغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي
کردن مثل تنها مردن...
للحق

خواستم
آرام نداشتم
اما ديدي؟
ديدي همانجا ماندم
نفهميدم عشق را
به معرفت نرسيدم
و ندانستم استغنا را
پس گفتم من و توحيد؟

اما سهم من حيرت بود
فقط حيرت ...
فنا نشدم
اما آنقدر ضعيف شدم كه ذره ذره تمام مي شدم
هر چه داشتم و نداشتم از دست دادم

اكنون هيچ ندارم
جز قلبي شكسته و اشك
كوله باري گناه و ترس
و تو
و خواستنت كه تنها چيزي است كه از گذشته ام مانده

فقط يك روزنه كوچك مي خواهم
فقط يك پرتوي نور
يك فرصت
تا دوباره بايستم
نمي دانم، مي توانم؟
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه...
خدايا خسته ام امادل خوش بودم به رفتن
و به رسيدن و نرسيدن راضي
كه هجرانت عاشق ترم مي كرد و وصالت شائق تر
و زندگي ...
كه هيچوقت نفهميدم كجايش بودم
هميشه چشم انتظار جواب چراهايم ماندم
دنيا گنگ بود يا من؟
نفهميدم
اما مي دانستم كسي هست
كه هر چه ناگفتني دارم او مي داند و من
در تو غرق بودم و نفهميدم
بي تاب و بي قرار مي گشتم اما بيشتر گم مي شد
اما ببين
امروز انگار سال ها است كه مرده ام
سرد و سرگردان
...
كاش مي شد رفت
كاش مي شد نبود...
للحق

ات
دلتنگي هايم را در گوش كه زمزمه كنم؟
نمي دانم هنوز صدايم را مي شنوي يا نه
ديگر تو را ندارم؟
پس كه بشنود فرياد هاي بي صداي درونم را
و با چه آرام شوم؟
به چه دلخوش باشم؟
چه كنم؟
به كجاي اين شب سرد پناه ببرم؟
كه ديگر پناهگاهي ندارم كه دلهره هايم را پشت آن مخفي كنم
ذلهره

انتخاب
چه كابوسي شده است اين اختيار
كه هيچ چيز به اختيارم نيست
كاش مي شد انتخاب كرد
نبودن را، مرگ را و رفتن را
اما چه فايده؟
تو نيستي كه ببيني
اين همه غم روي سينه ام سنگيني مي كند
و نمي دانم با اين بار تا كجاي سياهي پيش مي روم
تو نيستي كه بار از دوشم برداري
و تو نيستي كه...
نيستي اما مي داني چقدر خسته و نا اميدم
للحق
بار ديگر بهار، رستاخيز....
و زمين و آسمان در تسبيح
و همه يك نام را زمزمه مي كنند
نام زيباي تو...
كه حق تويي، حيات تويي و منشا هرچه زیبایی و نور تویی
و تنها تو می توانی برهانیم
از بند خود و دنیای دروغینی که مرا در خود غرق کرده است
رهایم کن...
رهایم کن...
رهایم کن...
يا مقلب القلوب و الابصار
دلم گرفته است، باز هم پرم از اندوه
و باز هم به سوي تو آمدم با قلبي تيره
دست هاي خسته ام خالي است...
اما اميدم به توست، تو كه خداي توانا و مهربان مني
قلبم را از نور، از يقين و از خدا لبريز كن
يا مدبر اليل و انهار
روزها و شب ها بر من مي گذرند
و من بيمناك روز و شب در پيش
و ترسم از ماندن است
از ساكن ماندن و راكد شدن
كمكم كن تا در پيچ و خم زندگي گم نشوم
يا محول الحول و الاحوال
حالم را خود ناگفته مي داني
و مي دانم كه مي بيني ام و آگاهي از هر آشكار و نهان
بر لحظه لحظه زندگي كه به من بخشيدي تو را شكر...
مي دانم كه هيچ نمي دانم...
پس آهسته در مسير زندگي مي روم
و فقط تويي كه مي بيني لغزش هايم را
و مي بخشي و باز هدايتم مي كني
حول حالنا الي احسن الحال
چه كس خوب و بد را مي داند، جز تو
پس از كه طلب خير كنم، غير از تو
كه تو سرچشمه عنايتي و من غرقه نياز
و تو هميشه بهترين ها را براي بنده هايت خواهاني
دست نیازم رو به آسمان لطف تو است
به كه اميد بندم جز تو
اي مهربان ترين مهربانان
للحق
اون روزا یه پروانه داشتم
همیشه دنبالش می دويدم
اون راهو نشونم می داد
همیشه باهام بود
اما یه روز نفهیدم چی شد
هی ازم دور شد و دور شد
دنبالش دویدم اما بهش نرسیدم
وقتی به خودم اومدم فهمیدم خودم گم شدم
همه جا رو گشتم...
هنوزم دنبالش می گردم
اما نه خودمو پیدا کردم
نه از پروانم خبری هست
خدایا من گم شدم
اون پروانه ای هم که بهم داده بودی رو گم کردم
اما شکر که هنوز تو با منی…
.
للحق
خدایا...
ببین...
انقدر ضعیف شدم که نای ایستادن ندارم
خسته شدم
از تمام لحظات تکراری زندگی
از ترس هر روز به خاطر فردا
از این بی دردی سرد
از این همه درد...
خسته از تلاش بی ثمر برای رسیدن <









